Ħ£§£ħ−ヌ¤M

§ قحط همدم است من به خوشامدگویی تابلوی خیابان هم دلخوش میشوم§

Ħ£§£ħ−ヌ¤M

§ قحط همدم است من به خوشامدگویی تابلوی خیابان هم دلخوش میشوم§

جنگ سخت

                                دست هایی در امتداد باد


                                                   در جنگی سخت،


برای چیدن خوشه انگوری سرخ به هم چنگ میزنند.

                                                     

انگور به زمین افتاد...



پ.ن:ببخشید که کسی رو خبر نکردم در اولین فرصت این کار و انجام میدم

پ.ن:ببخشید که کم آپ میکنم به خدا کلی امتحان دارم.


مواظب خوبیاتون باشید



باران

پنجره خانه باز بود و باد پرده ها را به پرواز در آورده بود
قطرات باران پرده را لک کرده بودند.
یکی از دو صندلی کنار شومینه با وجود مردی پر شده بود
مرد آرام بود و به جای خالی کنارش خیره مانده بود.
و انگشتانش را با ریتم یکنواختی به صندلی می کوبید.
تنها صدای باران بود که در فضای بهت زده خانه می پیچید.
مرد به گذشته رفت.....
یاد آن روز بارانی افتاد و دستان سردش که با گرمای دستاهای یک آشنا جان گرفته بود،یاد چتر خوش رنگ او افتادو یاد صدای قدمهاشیان،یاد کفش های خیسشان افتاد و یاد آغوشی که چه عاشقانه برای او گشوده بود تا از سرما محافظتش کند.
دینگ دینگ دینگ
ساعت او را به زمان حال باز گرداند
به دستهایش نگاه کرد مثل آن روز سرد و یخ زده بود
در دلش احساس دلتنگی کرد بلند شد و کنار کمدی ایستاد
آلبومی را از آن بیرون آورد از اولین صفحه عکسی را برداشت و به آن زل زد
عکس آشنا بود با لباسی سپید و دسته گلی از گهای رز قرمز
مرد عکس را بوسید و آن را محکم به سینه چسباند وتبسمی شیرین کرد
صدای زنگ در اورا از تنهایی جدا کرد
آلبوم و عکس را کناری گذاشت و به طرف در رفت و در را به آرامی باز کرد....
آشنا بود
آمده بود تا به دستانش گرمایی دوباره ببخشد
او همیشه آنجا بود.....



مراقب خوبیاتون باشید


خدای سیاه و سفید...

من خدای سیاه و سفید نمی خواهم . من خدایی می خواهم که رنگ عشق داشته باشد.

من خدای سیاه و سفید را دوست ندارم.من خدایی دوست دارم که هفت رنگ رنگین کمان باشد.

خدای تو مال تو و خدای من هم مال من...

خدای تو رنگ غضب دارد،اما خدای من طعم عسل....

خدای من راه راه نیست.

اما خدای تو پر خط های  کینه و بغز و نفرت است.

وقتی به خدای تو فکر می کنم،دیوی میبینم بلند قامت و قوی هیکل،با چشمانی سرخ و صورتی به رنگ زغال شاخ هایی که  به مانند شاخ قوچان در هم پیچیده و دستهایی که با هر حرکت آتشی بر پا می کند میبینم.

دهانی می بینم بزرگ که همواره فریاد میزند،جیبهایی میبینم پر از تکه سنگ های آتشین و پاهایی که بر سقف آسمان کوبیده می شود و انسانها را میبینم که با ذلت و ترس از به اتش کشیده شدن و خاکستر شدن همواره به او تعظیم می کنند.

وقتی خدایت را اینگونه میبینم،میترسم....

میترسم از خدا،از بهشت،از جهنم،از دنیا...

با خود می گویم اگر خدا اینطور سخت وحشتناک است پس این آدمهای پوشالی در وجود خود چه دارند؟آنها نیز مثل خدایشان هستند؟تو نیز مثل خدایت نفرت انگیزی؟

وقتی خوب فکر می کنم دیگر خدای تو را  حس نمیکنم.

بگذار خدایم را برایت توصیف کنم!!

پوستی دارد به نرمی و لطافت گلها،و رنگش به مانند برف سفید.او چشمانی دارد پر از شوق زندگی.جیبهایی دارد که پر از شکلات رنگیست.او همیشه در دستانش گل دارد و بر لبانش لبخند.

او مرا به آتش نمی کشد؛او بر من فریاد نمیزند.فقط مرا در آغوش میگیرد و نوازش می کند.

خدای رنگارنگ من چشمان غضب آلودش را به صورتم نمیدوزد،فقط نگاهی از سر عشق به چشمانم می اندازد.

خدایی که من دارم هر از گاهی دستهایش را در جیب میبرد و و یک شکلات رنگی به من میدهد.

او بر سر و رویم بوسه می زند.همیشه دستانش را در کنارم میبینم که خود را برای در آغوش کشیدن دستهایم آماده کرده اند.

هر وقت  می خوابم مرا در آغوش میگیرد؛حتی وقتی با او قهر می کنم مرا از آغوشش دور نمیکند.او مرا محکمتر به آغوش میکشد تا دیگر دلگیر نباشم.هر جا که گام بر میدارم ردپای او را حس می کنم،و سایه اش را که باعث خنکای وجودم میشود.

آری او مرا آنچنان در خود غرق کرده که اگر تمام دنیا تنهایم گذارند، تنها نیستم.

من خدایم را دارم.

مراقب خوبیاتون باشید

سیب و من و حوا

دیگر بودن و نبودنت را حس نمیکنم.

این روزها با این که هستی انگار نیستی...

انگار میان انبوهی از دلمشغولی ها گم شده ای

اما باور کن این دلمشغولی ها برای من نیست،فقط یرای توست!

من که ساده به دیوار تکیه کرده ام تا حضور تو را ببینم...اما...

اما انگار خیالت با دیگریست.

بار ها به طعنه،به قسم،به دروغ،به راست،خواستم که بگویی؛بگویی دلی که همه بود و نبودم را از من گرفت به چه دل خوش کرده.

اما تو با سکوت فقط لبخند زدی و من نفهمیدم تلخ ترین لبخندها را می زنی و کمرنگترین حس عاشقانه را به من هدیه می دهی.

آری او نبود و خیال تو هم انگار گم شده بود اما فقط برای من.

نپرس کجا،خودت میدانی که جایی دور تر از هم جواری خانه بود..

و ای کاش در همجواری خانه ما هم درخت سیب می کاشتند تا من از آن سیب بچینم...

شاید مرا هم مثل حوا از خانه اش بیرون برانند

بگذار بگویم تفاوت من و حوا در چیست...

تفاوت در این بود که حوا نا فرمانی کرد و من به فرمان خدایم عاشق شدم

                       اما حکم ما هر دو یکیست

                                                                  و آن آوارگیست!!!

کیست که دلیل این شباهت را در این تفاوت بزرگ بداند جز یک نفر....




 مراقب خوبیاتون باشید



بعدا نوشت:سجاد جان من از دست شما ناراحت نیستم اما نمیتونم تو وبلاگت نظر بزارم یا لیکش نمیاد یا وقتی نظر میدم ظاهرا ثبت نمیشهه معذرت اگر ناراحتت کردم

قاب شیشه ای

دستاش و دور پاهاش حلقه کرده بود و به سکوت وهم آلود خیالش گوش می کرد.

گاهی با خودش می خندید و گاهی شبنم اشکاش گلبرگ صورتش و خیس میکرد.

وقتی به تنهایی غم انگیز خونه نگاه می کرد،یه قاب شیشه ای کهنه دید که هیچ رنگی نداشت.یهو بی دلیل دلش لرزید...

همینطوری که داشت فکر می کرد یه دفعه یه چراغی تو ذهنش روشن شد و یه لبخند بزرگ تمام صورتش و پوشوند.

اون یه تصمیم گرفته بود....

قاب شیشه ای رو بر داشت و بهش رنگ زندگی پاشیید...بعد زیر لبی با خودش گفت:از این به بعد همه رو از توی این قاب نگاه میکنم،شاید یه نشونه باشه و تلنگری برای یه زندگی جدید.

اون وقت چشماش و بست و قاب و جلوی صورتش گرفت و بعد آروم چشماش و باز کرد.....

رنگ صورتش به کبودی می رفت که به خودش اومد و متوجه شد انگار چند دقیقه ای هست که نفس نکشیده.

آخه می دونید اون توی قاب یه چیزی دیده بود،یه چیزی که دلش و برد...

واز اون به بعد دیگه تنها نشد

آخه دیگه اون بود و قاب شیشه ای و اونی که پشت قاب وایساده بود....

   آدمک قصه ما بعد ها فهمید حکمت لرزیدن دلش از دیدن قاب بی رنگ و رو چی بوده....


مراقب خوبیاتون باشید



بعدا نوشت:اینا همه کارای دستی خودم گفتم بذارم شما هم ببینید: +  +  +  +  + +

بــــــــــــــــودن یـــــا نبـــــــــــــودن!!!!

لب های ترک خورده من،تو عطش لبهای گرمت داره آتیش میگیره.

دیگه دستام گرم نمیشن،بدون تو و عشقت دیگه دلیلی برای گرم شدن ندارن.

قلبم از دوریت خیلی کم رنگ میزنه،بعضی وقتا دیگه حسش نمیکنم.

اما....

اما وقتی تو هستی همه چیز یه جور دیگه است....

وقتی هستی لبهام دیگه ترک ندارن،تازه تازن...

دستام دیگه سرد نیستن،گرمِ گرمن؛جوری که گرماشون تمام وجودم و پر از حرارت میکنه.

وقتی تو هستی،قلبم آروم و قرار نداره و خودش و به در و دیوار این سینه میکوبه....

وقتی تو نیستی هر جارو نگاه می کنم،تو و خاطراتت و میبینم...

اما وقتی هستی چیزی به جز چشمای عاشقت نمی بینم

وقتی هستی هرم داغ نفسات بند بند وجودم و نوازش می کنه...

اما وقتی نیستی سرما تنهاییم و به رُخم میکشه و به بازییم میگیره....

تفاوت ب_____ودن و نب_____ودن تو....از اینجاست تا دورترین نقطه عال_____م


روز پدر مباررررررررررررررک

امروز روزخیلی قشنگیه اول ولادت حضرت علی رو به همه تبریک میگم بعدم روز پدر و به همه پدرای گل...خصوصا آقای پدر خودم

راستی دوستای گلمم یادم نرفته روز مرد مبارک دوستای خوبم

عشق من روز توام مبارک عزیزم

این متنم که طبق معمول یه دست نوشته است تقدیم به پدر گلم:

صدای گام های محکمی به گوش می رسد...

در باز می ود و سایه ای تنومند روی زمین نقش می بندد...

صاحب این سایه مردی است که همه ما به وجود پر مهرش افتخار می کنیم و هزاران بار پروردگار را به خاطر این نعمتش شکر می گذاریم.

او پدر است؛بعضی اوقات با خود می اندیشم اگر او نبود زندگییم چه رنگ و بویی داشت؟

آیا باز هم می توانستم با این فکر که پشتوانه محکمی چون کوه دارم در راه قدم بردارم؟؟؟

همیشه با تمام وجود احساس عشق مادر را نسبت به او حس میکنم و باز از خدا تشکر می کنم...

ما چه قدر عجیبیم و پدر چه قدر محکم؛اما دل نازکی دارد،بارها اشک را در چشمانش دیده ام ولی هیچ گاه سرازیر شدن آنها را ندیده ام و این برای من قشنگ ترین احساس امن زندگی است.

امروز می خواهم با تمام هستیم به خاطر همه بدیهایم و به خاطر آن چیز که او می خواست و من نشدم عذر به خواهم و به او بگویم

      هنوز نمی دانم در وجودت چیست که اینگونه محکمی

پدر عزیزم هیچگاه پل دستهایت را از مسیر زندگیم بر ندار!!!


بای بایتون تا بعد...


مامان جونننن

سلام دوستای گلم

امروز می خوام  برای مامانم بنویسم کسی که تمام زندگیش و حروم ما کرده  ...

همین 30 دقیقه پیش که بیدار شدم داشتم یه خواب بد راجع بهش میدیدم...

مامان من داره جوونیش و حروم می کنه که ما زندگی کنیم...

امشب شب تولد حضرت فاطمه است و روز مادر ...

دیشب برای مامان  یه کتاب خریدم نمی دونم دوستش داشت یا نه ولی خُب تمام سعیم بر این بود که کتابی رو که دوست داره بخرم.

نمی دونید چه قدر خوشحال شد برق شادی رو تو چشماش دیدم .انگار که توقع نداشت کسی به فکرش باشه.

بعضی وقتا بهم میگه یعنی من برا تو مادر بودم؟؟؟

نمی دونم چی جواب بدم،فقط نگاهش می کم و میگم پس نیستی؟

بعدش دلیل سؤالش و میگه.بهم میگه که حس میکنم مثل مادرای دیگه نیستم و به خاطر اینکه اکثر اوقات خوونه نیستم زیاد بهم....

بهش گفتم که آخه این چه حرفیه؟هر چه قدر دور تری جای خالیت تو خونه بیشتر حس میشه و بعد لبخند رضایت و تو صورتش میبینم و بغلم میکنه و بوسم می کنه.

دارم خستگی رو تو تمام وجودش میبینم ولی دم نمی زنه...

دیروز قصد داشتم یه متن بنویسم

نا خداگاه هدایت شد به سمت مامانم .براتون میزارمش نظرتون و بگید که ببینم چه طور بود.

حالا می خوام به تمام مامانای گل تبریک بگم می دونم که به اندازه یک nام  زحماتشونم نیست ولی این کلمه ها توان شون در همین حدِ خودتون به بزرگیتون ببخشید.

اینم اومن متنی که قول دادم بنویسمش

تقدیم به مامان گلم:

هوا گرم است ولی باز هم روزهای سرد پیش رو می بینم!

گاه به گاه لب به دعا می گشایم تا از مشکلات فرار کنم...

خدا دستانم را می گیرد و نوازش می کند.

از او می پرسم،چرا؟این بار چرا؟

و صدایی می گوید زیرا بزرگ می شوی و روحت صیقل می یابد!

می گویم اگر نتوانم....؟

و باز با تبسمی می گوید،تو می توانی،تو آفریده شدی تا بتوانی.سَد یعنی بزرگی،سَد یعنی تجربه  و زندگی تجربه است که یاد می دهد اگر چیزی را نمی پسندی تکرار نکن.

صدای  در اتاق مرابه خود می آورد بر می گردم و به پشت سرم نگاه می کنم ،انگار خدا مرهمی برایم فرستاده. او ماردم است همان آغوش گرمی که بیش از همه صدای مرا می شنود و قلبم را احساس می کند.

در آغوشش جای میگیرم؛و او بدون سؤال هق هق گریه ام را گوش می دهد و من آرام می شوم.

به گونه ام بوسه می زند و باز هم بی هیچ سؤالی تنهایم می گذارد تا فکر کنم.

خدای من چه آفریدی که با یک نگاه به صورتم همه چیز را می فهمد.گویی اعماق فکر مرا می خواند.دیگر گریه نمیکنم و می خواهم بگویم که تا چه اندازه دوستش دارم ولی حیف که کلمات قدرت ندارند و من تنها یک جمله دیگر می گویم:

هستی من،از وجود مقدست رقم خورد و همه چیز تویی!!!

مرسی که همراهیم کردین می دونم خیلی حرف زدم ولی خب چاره چیه بالاخره که حرفای دلم و باید با یکی بزنم اونم شمایید

دوستون دارم.

                   مامان جونم روزت مبارک این گلا هم تقدیم تو

 

 

 

 

 

 

یک قرار

امروز به دیدارش آمد ... 

نمیدانم آن همه شوق به یکباره به کدامین سو گریخت 

انگار که هیچ نبوده... 

این بار هم با سر در گمی گذشت ... 

هیچ یک نمیدانستند کجای جاده هستند و نمی دانستند از چه برای هم بگویند... 

تنها دلیل خنده شان کودکانی بودند که آن اطراف پرسه میزنند. 

در نگاه ها خستگی موج میزد. قراری پر از بی حوصلگی.قشنگ بود،ولی پر از سکوت.  

سکوت های بی مفهومی که بیان گر این بود که هیچ کدام برای گفتن از فاصله ها و دوری ها  توان در کف نداشتند ...اما چرا مگر نه اینکه تمام مدت منتظر دیدار بودند و مگر نه اینکه از دلتنگی حرف می زدند؟پس کجا بود آن همه اشتیاق و غصه از دوری ...  

یعنی به راستی آن تلخی زهر آگین دوری به این سرعت تبدیل به هیچ می شود؟؟؟؟ 

ای کاش میشد راهی یافت و دلیلی برای این مفهوم بی معنا،که چرا اینگونه است ؟! 

 تا دوری،دلتنگی و زمانی که دوری کنار میرود سکوت جایگزین می شود؟؟؟؟ 

و بعد چه ساده،دوباره همه چیز تکرار میشود. 

و ما چه آسان،دوباره به این احساس،اجازه ی جوانه زدن می دهیم... 

ای کاش پاسخی وجود داشت.

تکرار...

و دوباره می نویسم ! 

این بار نه برای خودم 

برای تو که می خواهی فراموش کنم روزها را 

روزهایی که قدم به قدم با تو آمدم. 

حال می گویی که نمی شود ؟ برو؟ 

   برای قول هزار باره ی خود  

که خوشبختی توست میروم,میروم تا تو بتوانی بروی....

سه نقطه...

 

تا به حال شده سه نقطه هایت پر از حرف باشند ؟؟؟ 

    ولی هر چه فریاد بزنند کسی صدایشان را نشنود؟؟؟ 

         سه نقطه های من پر از فریاد های بی صدایست که... 

          که هیچ کس صدایشان را نمی شنود... 

      کسانی هم که می شنوند نمی خواهند که بشنوند... 

                     سه نقطه های من پر از فریاد های بی صدایی است...